تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...  
 

 

سه شنبه ۱۷ محرم ... ( بخش اول )

بعد از يه خواب راحت صبح با صداي گوشيم بيدار شدم براي نماز ..
بعد از نماز ديگه نخوابيدم ، شروع كردم به دعا خوندن و زيارت عاشورا ..
كم كم آماده شدم و رفتم صبحانه خوردم .. بعد از صبحانه رفتم بازار براي خريد سوغاتي .
سوغاتي ها رو بردم هتل و برگشتم حرم حضرت علي (ع) .  بغض داشتم ، دلم نميخواست جدا بشم ..
ميخواستم براي هميشه اونجا باشم ، يعني بازم قسمت ميشه اينجا باشم ؟ ميشه باز هم اينجا قدم بردارم ؟
با حضرت علي خداحافظي نكردم .. فقط ازش خواستم باز هم بيام پيشش .. دلم تنگ ميشه .. خيلي تنگ ..
از همين الان دلم تنگ شده .. اگه برگرديم ياد اينجا بيافتم ، ديوونه ميشم ... يعني طاقت دارم دوري اينجارو؟
با خودم لج كرده بودم ، دلم نميخواست حتي يك قطره اشك بريزم ..با وجود بغضي كه توي گلو داشتم ..
نزديك ظهر با ناراحتي و غمي كه توي دلم داشتم از حرم  و مولا اميرالمومنين جدا شدم ..
بارون شروع كرده بود به باريدن ، قطره هاي بارون به جاي اشك نشست روي صورتم ..
رو به آسمون دستهامو بلند كردم .. خدايا :  دست هاي نيازمند من رو بگير ... منو ياري كن ...
دهنم رو باز كردم و چشمهامو بستم .. چند قطره خوردم .. بارون نجف ... بارون حرم حضرت علي (ع) .!
مثل بارون تهران نبود .. اين بارون روح آدم رو غسل ميداد ..  اي كاش پاك پاك بدون گناه برگردم ....
وقتي رسيدم هتل چيزي نگذشت اذان ظهر شد. براي نماز رفتم ...
نماز خونديم و برگشتيم هتل براي نهار ... قرار بود بعد از صرف نهار ، ساعت 2 حركت كنيم كربلا ...

 

----

پیوست  :

 

سفرنامه ( قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

سفرنامه ( قسمت دوم ) ... ۱۴ محرم 

سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 15 محرم

سفرنامه (قسمت چهارم ) ... ۱۶ محرم

پیوست  :
انشالله و به امید خدا ادامه ی سفرنامه که مربوط به خاطرات کربلا هست رو در سال 1386 با هم مرور می کنیم ....


 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 0:15
سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...  
 
 

دوشنبه ۱۶ محرم ...


 
امروز قراره به مسجد كوفه و مسجد ميثم تمّار وخانه ي حضرت علي بريم ..
دل تو دلم نيست .. چقدر دوست داشتم چاه خونه ي حضرت علي رو ببينم ..
مامان هميشه آرزو داره خونه ي حضرت علي و چاهش رو ببينه ..
خدايا قسمت كن ، خدايا بذار مامان هم اين سفر قسمتش بشه ، خودش اينجا باشه و ببينه ..

رفتم صبحانه خوردم ..
كم كم همه اومدن براي صبحانه ..

خلاصه رفتم حرم .. زيارت امين الله رو خوندم و 2 ركعت نماز و چند تا عكس از خودم و حرم گرفتیم ..

وقتي برگشتم هتل ديدم سكوت عجيبي داره اونجا !!! انگار هيشكي نبود ..
دلم  هري ريخت ... به پيشخون هتل نگاه كردم ديدم تمام كليد هاي اتاق ها تحويل داده شده .. !!
ساعت رو نگاه كردم ديدم هنوز 5 دقيقه مونده به 8 .. پس نميتونن حركت كرده باشن ..پس اين كليدا چيه ؟
يعني كجان ؟ چرا هيشكي نيست ؟ سراسيمه از ماهر ( كليد داره هتل ) پرسيدم كجا رفتن ؟
اون هم خوشبختانه فارسي يكم بلد بود و حاليش مي شد .. گفت 5 دقيقه اي ميشه حركت كردن سمت كوفه !
واااااااااااي نه ، خدايا من جا موندم .. حالا چيكار كنم ؟ من چه جوري خودم رو برسونم اونجا ؟
چقدر دوست داشتم چاهي كه حضرت علي  با دست خودش كنده رو ببينم ..
از اون آب براي تبرك سوغاتي بيارم .. مامان خيلي سفارش اين چاه رو كرده بود به من ..
حالا به مامان چي بگم ؟ بگم جا موندم نرفتم ؟ بگم از آب چاه حضرت علي برات نياوردم !!!
چند دقيقه اي گيج و منگ بودم تا به خودم اومدم كه چيكار كنم ... آخه چرا من رو جا گذاشتن ؟
خودم و جمع و جور كردم از حالت وا رفتگي درامدم و فكرم رو متمركز كردم ..

به ماهر گفتم آژانس ميخوام .. ماهر گفت آجانس لا لا ..!! آجانس نيست ..اينجا نبود ...
گفتم خب ماشين دربستي ميخوام .. بايد چيكار كنم ؟ گفت : هاااااااا ... تاكسي ، موجود .. ميخواهي ؟
گفتم آره آره فدات شم زود باش فقط .. فكر كردم الان زنگ ميزنه بياد .. ديدم داره خيابون رو نشون ميده !
نگو منظورش اينه كه برم تو خيابون و تاكسي بگيرم ...
ازش پرسيدم تا كوفه چقدر راهه ؟ چقدر كرايه ميگيرن ؟ كه خيالم راحت باشه راننده من رو نميدزده
اگه راه بيشتر از اوني كه ماهر گفته طول بكشه بفهمم نقشه اي تو كار رانندس ..
ماهر هم گفت : 5كليومتر .. 10 دقيقه راه .. كرايه هم 4 خميني 5 خميني ..يعني 5،4 هزار تومن ..

ديگه منتظر نشدم ماهر حرف ديگه اي بزنه ..
رفتم بيرون هتل .. حالا مگه تاكسي مياد !! 15 دقيقه الاف شدم .. هر ماشيني نگه ميداشت ...
راننده با چشمهاي درشت و خون افتاده .. سيبيل هاي كت و كلفت و يه چفيه قرمز دور سرشون !!
عمراً جرات سوار شدن نداشتم .. همين جوري صلوات ميفرستادم تا بالاخره يه تاكسي خبر مرگش اومد ...
ديديم اي بابا اين كه از همه ي اونها وحشتناك تر و خطر ناك تره !! ديگه دلم رو زدم به دريا و گفتم :
ميرم كوفه .. راننده سر تكون داد كه يعني ميره ..گفتم : چقدر ؟ با دست علامت پول نشون دادم ...
گفت : 3 خميني .. سوار شدم و حركت كرد .. پشت سر رو نگاه كردم ديدم ماهر هم اومده بود نگاه ميكنه .
كه ببينه من سوار كدوم ماشين ميشم .. و احتمالاً شماره تاكسي هم برداشت به نظرم ..
تازه اونجا هيكل راننده ي عراقي رو ديدم .. ماشالله ... فكر كنم يه 150 كيلويي وزن داشت ..
من در برابر اون مثل يه جوجه ماشيني بودم كه با يه تكون من رو له ميكرد .. يه دستش اندازه 2 تا كف دست من بود .. اونجا بود كه از سوار شدن پشيمون شدم ...
راستش جرات نكردن عكس اين غول بيابوني رو بگيرم .. كه ببينين و وحشت كنين ..
بعد از يه ربع ، بيست دقيقه رسيدم كوفه و موبايل رو تحويل دادم و رفتم داخل ..
اما كاروان رو پيدا نكردم .. برگشتم رفتم مسجد ميثم تمّار شايد اونجا باشن .. ديدم نه خبري ازشون نيست ..
دوباره برگشتم سمت مسجد كوفه به اميد اينكه شايد اونجا باشن ، ولي نبودن ...

تقريبا ً يه ربعي گشتم ولي پيداشون نكردم ..ديگه نا اميد شدم توي اون شلوغي پيداشون كنم ..
خلاصه ميخواستم از روي اون كتابي كه خريده بودم ، نمازها و اعمال مسجد كوفه رو و دعاهاي اونجا رو به ترتيب انجام بدم .. اما ديدم چيزي سر در نميارم .. نميدونم اونجا كدوم مقامه و چي بايد بخونم و چه نمازي داره كه بجا بيارم .. همين جوري سرگردون بودم كه يه فكري به ذهنم رسيد .. آره ، بهترين كار اينه كه همراه يه كاروان كه تازه ميرسن همراه بشم و با اونها همه ي اعمال رو انجام بدم تا حداقل ثواب اينجا رو از دست ندم ..رفتم جلوي در ايستادم .. از شانس من يه كاروان تازه رسيد ..

به مسؤول كاروان جريان رو گفتم و با اونها همراه شدم .. اول از همه رفتيم آرامگاه ميثم تمّار ..

كه در نزديكي خانه ي حضرت علي است ..

 ميثم ، غلامي از بني اسد بود كه توسط حضرت علي (ع) خريداري و آزاد  شد ..

بعد از آنجا به خانه ي حضرت علي (ع) رفتيم .. اتاق هاي امام حسن و امام حسين .. اتاق حضرت زينب ...
ديگه رسيدم به راه رويي كه چاه حضرت علي بود .. جاي شما خالي .. جاي شما واقعاً خالي ..
هزار بار بايد بگم جاي همه ي شما خالي .. نميدونين چه غوغاي بود اونجا .. نميدونين چه حس حالي داشتم ..
كاش مامان اينجا بود .. كاش بود و خودش با دست خودش آب ور ميداشت .. و تبرك ميكرد ...
رسيدم سر چاه .. يكي اونجا بود و ظرف ها رو آب پر ميكرد .. تو عالم خودم بودم يهو ديدم يه مشت آب ريخت رو صورتم ..داره صورت منو ميشوره ..! با وحشت ديدم همون عربه داره آب ميريزه روم !
شوكه شده بودم ، انتظار نداشتم ..يه دفعه بي هوا يكي آب بريزه روي صورتم ...
با زبون عربي اسمم رو پرسيد و من هم بهش گفتم .. با همون زبون عربي يه چيزايي ميگفت و اسم من رو صدا ميكرد .. و مشت مشت آب ميريخت رو سر و صورتم .. بعد يه ظرف آب داد خورم و ظرف خودم هم پر كرد و داد بهم .. من هم تشكر كردم و اومدم عقب . و يواش يواش خارج شدم .. رفتم تو يكي از اين اتاق ها..
2 ركعت نماز خوندم و 2 ركعت هم به نيابت از طرف مامان .. و دعا كردم قسمت بشه بياد اينجارو ببينه ..

خلاصه پياده رفتيم سمت مسجد كوفه ..
كوفه در آينده پايتخت جهان در حكومت مهدي (عج) خواهد شد ..
كوفه در سال 17 به دستور ( عمر ) توسط فاتح ايران و عراق ( سعد بن ابي وقـــــّاص ) ساخته شد .. مسجد كوفه مكان مقدسي است كه همانند مسجدالاقصي و مسجد الحرام محل نماز و عبادت و تردد اكثر پيامبران است از حضرت آدم تا حضرت رسول ..
اولين باري كه كلمه كوفه و يا كوفان بر اين سرزمين اطلاق گرديد از زبان مبارك جبرييل امين و نبي اعظم اسلام در شب معراج بود..
در كتب لغت علت نامگذاري را بناي گرد و دايره اي خانه ها و شهر دانستند ..
و اساساً خود شهر و دژ اطراف آن گويا بصورت دايره وار ساخته شده. تا اين مركز لشگر اسلام ، از نظر دفاع در برابر دشمن كاملاً محفوظ باشد ، پيامبر فرمودند : حضرت مهدي ، نه يا ده سال در اين شهر حكومت ميكند ..

اين مسجد در حال حاضر 4 درب دارد .. كه يكي از درب هاي آن به باب العثمان معروفه .. (( باب الفيل ))
كه درب اصلي مسجد است  و مستحب است هنگام ورود به اين مسجد از اين در وارد شويم ..
ابتدا اين درب به باب العثمان يعني دروازهء اژدها معروف بود .. داستان آن چنين است :
يكي از اجنه ي مومن به شكل اژدهايي از اين درب وارد مسجد شد . در آن هنگام اميرالمومنين بالاي منبر خطبه مي فرمودند ، نزديك حضرت رفت و خواسته ي خود را از حضرت خواست ، كه اجازه دهند بعد از فوت پدرش جاي او را گرفته و مقام خلافت او را در ميان قوم و قبيله ي خود دارا باشد . بعد از دريافت جواب  اميرالمومنين ، از همان درب خارج شد .. و از آن پس آن درب به باب العثمان معروف گشت ..
چنان اين معجزه و كرامت آشكار اميرالمومنين بر معاويه گران تمام شد كه دستور داد فيلي را براي مدتي دَم دروازه بستند و به مرور زمان ، نام آن را به باب الفيل تغيير داد . اما تعجب است چرا شيعيان با وجود نقل چنين روايتي بايد امروزه اين دروازه را باب الفيل بنامند .

اين مسجد خانه ي آدم ، نوح ، ادريس ، و محل نماز ابراهيم خليل الله و مصلاي علي (ع) و برادرش خضر است .

و زماني خواهد آمد كه محل نماز مهدي (عج) باشد ..
حضرت علي (ع) فرمودند : اگر مردم ارزش اين مسجد را بدانند از تمام نقاط جهان ، با صورت بر روي زانو و آرنجها (( سينه خيز )) به طرف اين مسجد هجوم مياورند ..
 امام صادق فرمودند : تمام پيامبران صالح خدا ، حتي رسول اكرم در مسجد كوفه نماز خوانده اند .
اميرالمومنين فرمودند : اهميت نماز در اين مسجد برابر است با حجي كه در ركاب رسول الله انجام شود .

قبل از ورود به مسجد از دروازه ي ثعبان دعاي ورود به مسجد رو خونديم و با لا اله الا الله و محمد رسول الله و اشهد انا لا اله الا الله  وارد مسجد شديم ..
 ابتدا به مرقد مسلم بن عقيل رفتيم ..
اونجا زيارت كرديم و زيارت مسلم رو خوندم و 2 ركعت نماز هديه كردم به ايشان ، بعد از اون 2 ركعت نماز حاجت براي خودم خوندم و 2 ركعت هم به نيابت از طرف همه ي شما به صورت كلي خوندم .. آخه ديگه وقت نميشد براي تك تك شما جدا جدا بخونم ، از بقيه عقب مي افتادم . بعد از اون به مرقد هاني بن عروة رفتيم كه روبه روي حرم مسلم است .

در كنار قبر دعاي هاني بن عروة رو خوندم و آنجا هم 2 ركعت نماز هديه به ايشان . 2 ركعت هم براي خودم ، 2 ركعت هم براي شما كه التماس دعا داشتين . بعد از آن وارد حياط بزرگ مسجد كوفه شديم ..

ابتدا وارد مقام ابراهيم شديم و چهار ركعت نماز خوانديم ..2 تا دو ركعت كه ركعت اول حمد و توحيد ..
ركعت دوم حمد و سوره قدر را خوانديم ..بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي مقام ابراهيم رو خونديم .

بعد از اون به مقام خضر رفتيم كه ميگويند مثل امام زمان زنده است و به آنجا رفت و آمد دارد ..
دو ركعت هم آنجا نماز خوانديم و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي خضر رو خونديم .. تسبيح حضرت زهرا اونجا خيلي ثواب داره .. بخاطر همين هميشه بعد از هر نماز تسبيح حضرت زهرا ميگفتيم ...

بعد از آن به دكة القضاء رفتيم ، كه جايگاه سرپوشيده اي بود ..
حضرت علي(ع) در آنجا به قضاوت در ميان مردم ميپرداختند . دو ركعت به نيت دكة القضاء خوانديم و دعاي اين نماز هم خوانديم ...

بعد از آن به بيت الطشت رفتيم ...!
 در زمان حضرت علي(ع) در اين مكان ،  يكي از قضاوتهاي عجيب حضرت علي(ع) كه از معجزات او شمرده ميشود واقع شده .. جريان بيت الطشت از اين قرار است :
در يكي از قبايل عرب ، در خانواده اي كه چند برادر و خواهر بودند .. دختري براي غسل وارد آب شد ..
و بدون اينكه آگاه شود ، زالويي داخل بدن و رحم او شده و بتدريج به واسطه ي مكيدن خون زياد بزرگ شده و از اين جهت شكم او نيز بزرگ شده بود .. برادرانش گمان بردند خواهرشان از راه غير مشروع حامله شده ...
بنابراين قصد جان دختر را كردند .. خبر به اميرالمومنين رسيد ، دختر را احضار كرد و دستور فرمود در محل بيت الطشت فعلي ،چادري بر پا ساختند .. قابله اي پس از معا ينه ، او را حامله تشخيص داد ، اما دختر بشدت انكار ميكرد ..! حضرت فرمود : طشتي پر از لجن فراهم ساخته و دختر را بر بالاي آن بنشانند ..
چنين كردند ، زالو با احساس بوي لجن كه بوي محل زندگي او را ميداد ..از شكم دختر خارج شد و اشتباه رفع گرديد ..!
 مستحب است در اين مكان دو ركعت نماز خوانده شود و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز ..

بعد خواستيم بريم محل ساختن كشتي نوح رو ببينيم كه وسط حياط مسجد بود ..

که کاروان خودمون رو دیدم...

ديگه همه ي كاروان خوشحال از اينكه من رو پيدا كردن ..همه نگران بودن كه جا مونده بودیم .. اتوبوس سوت و كور بوده و ..... ، پكر شده بودن .. ديگه همه ميخنديدن و خوشحال بودن .. من تا اون موقع نميدونستم حضور من اينقدر براي كاروان مهمه ....

مسؤول كاروان هم با توپ پر اومد گفت كجا بودي ؟ مامور اسكرت فكر ميكرد بدون ما گذاشتي بري كربلا !
گفتم نه بابا كربلا كجا بود !! رفتم حرم حضرت علي زيارت كنم كه من رو جا گذاشتين .. قرار بود 8 حركت باشه .. نه اينكه يه ربع به 8 راه بيافتين !! خلاصه گفت اون يارو كه مسؤول حفاظت ما بوده دو دستي ميزد تو سر خودش كه من رفتم بدون اونها .. براش مسؤوليت داره بايد جواب پس بده به رييس خودشون ...
مسؤول كاروان هم ميگفته نترس  پاسپورت دست منه و بدون ما جايي نميره ، خيالت راحت باشه ..

ديگه همراه كاروان خودمون شدم ...كاروان ما تازه داشت نماز ها رو شروع ميكرد .. من هم از اول با اونها نماز ها رو دوباره خوندم و دو برابر ثواب كردم .. حكمت جا موندن هم فهميدم براي چي بود .. !

خلاصه بعد از نمازهاي اونجا با كاروان خودمون رفتيم محل ساختن كشتي نوح هم ديديم ...

بعد رفتيم به دكة المعراج ...
پيامبر در سير از مكه به بيت المقدس و معراج ، در اين مكان نماز خوانده ...

ما هم در اين مكان دو ركعت نماز خوانديم .. ركعت اول بعد از حمد ، توحيد و در ركعت دوم بعد از حمد سوره ي كافرون رو خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اون نماز هم خوانديم ...

بعد از آنجا به مقام نبي الله آدم رفتيم ..

روايت است كه حضرت آدم ميوه ي ممنوعه را خورده ..
در اين محل حضرت آدم آن كلمات مقدس را از خداوند گرفت و به آن پنج اسم مبارك ،  خداوند را قسم دادند و بعد از چهل سال توبه اش را پذيرفت ..اين جملات اين بود :  " الهي يا حميد بحق محمد  " ...

انجا يه ستون بود ، ايستاديم كنار ستون و رو به قبله دعايي خوانديم و بعد از اون دعا دو نماز دو ركعتي خوانديم كه در ركعت اول حمد و قدر و در ركعت دوم حمد و توحيد را خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم كه خيلي طولاني بود و سجده هم داشت .. و بعد هفتاد مرتبه " يا سيدي " ...

بعد از آن به مقام جبرييل رفتيم ..
اين مكان محل نماز جبرييل روي زمين بود .. كه طبق روايات ، محل نماز ابراهيم ، اميرالمومنين ، امام حسن و ساير امامان بوده است ..
در اين مكان دو ركعت نماز خوانديم و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم ..

سپس به مقام زين العابدين رفتيم و دو ركعت هم اينجا نماز خوانديم و دعاي اين نماز و تسبيح حضرت زهرا .. در اين دعا هم سجده داشت و سمت راست صورت و چپ صورت هم به خاك ميگذاشتيم بعضي جاهاي دعاي اين نماز ..

بعد از اون به مقام نوح رفتيم و دو نماز دو ركعتي مثل نماز صبح خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم ...

بعد از آن به محراب حضرت علي(ع) هم رفتيم ..!!
رفتم اونجا و دو ركعت نماز هم آنجا خواندم ..
عجب حالي داشت ..!! جايي نماز خوندم كه زماني حضرت علي اونجا ، و در همون مكان نماز خونده ..

بعد از خواندن نماز ها ؛ ظهر شده بود .. اذان كه گفت رفتيم نماز جماعت ظهر رو بجا بياريم ...
اون هم كجا ؟ الهي من قربون فرق سر مبارك بشم حضرت علي بشم ..
جايي كه ابن ملجم نامرد حضرت علي رو ضربت زد ... جايي كه فرق سر حضرت علي شكافته شد ..
همون مسجدي كه حضرت علي ضربت خورد ميخواستيم نماز ظهر رو به جماعت بخونيم ..
الهي كه قسمت هر كي كه داره اين نوشته ها رو ميخونه بشه ...ايشالله كه بتونين برين و نماز بخونين اونجا ..
فقط زماني اين نوشته ها رو درك ميكنين كه اونجا بوده باشين .. هق هق گريه كنين و اشك بريزين ...

بعد از نماز ظهر بين نماز ظهر و عصر ... يه مداح بود كه از يه كاروان ديگه اومده بود ...
يه روضه خوني كرد كه جيگر ما رو آتيش زد .. من تا به اين سن كه رسيدم تا حالا هيچ روضه اي حال من رو اين جوري دگرگون نكرده بود .. عاشق اون صدا شدم ، عاشق اون مداحي شدم ..
خدايا به حق اميرالمومنين خودت حاجت دل اين مداح رو بده .. نميدونين چه جوري با دل آدم بازي ميكرد ..
الان اشك تو چشمهام جمع شده وقتي دارم براي شما مينويسم .. ياد اون لحظه ها افتادم .. دلم هوايي شده ..

بعد از روضه خواني ، نماز عصر هم خوانديم .. دوباره به محراب رفتم .. جايي كه مولاي ما ضربت خورد ..
يه دل سير اشك ريختم و حضرت علي رو صدا زدم .. يعني صداي من رو ميشنوه ؟
آروم كه شدم برگشتم حياط مسجد ..
يه نماز ديگه هم بود بايد ميخوانديم .. دو ركعت بود .. بجا آورديم ...

اونجا خادم هايي بودن كه مبلغي پول دريافت ميكردند ..تا به جاي شخصي كه اونجا نيست نماز بخونن ..
رفتم پيش يكي از اونها ، هر چي نماز كه امروز خونده بوديم ، براي پدر و مادرم گفتم بخونه .....
ديگه اسم مامان و اسم  باباي خدا بيامرزم رو نوشت روي كاغذ و گفت فردا نماز ها رو بجا مياره ...
هر نفر شش هزار تومن بود كه بالاخره براي دو نفر به ده هزار تومن رضايت داد ....
اينجوري شايد حداقل باعث بشه تا ثوابي كه امروز بردم اونها هم نصيبشون بشه ...

كم كم آماده شديم و سوار اتوبوس شديم .. برگشتيم هتل و نهار خورديم ..

 وادي السلام ..
بعد از نيم ساعت حركت كرديم سمت قبرستان .. زياد فاصله نداشت با هتل .. پياده 10 دقيقه مي شد ..

بعد از ورود مو به تن آدم سيخ ميشه ..سكوت عجيبي داشت .. زوزه ي باد ميپيچيد لا به لاي قبر ها ..
همش حس ميكني يكي داره صدات ميكنه .. گوشم گرفته بود .. صداها عجيب و غريب بود ..
دور و اطراف چيزايي حس ميكني كه مال اين دنيا نيست ..!! واقعاً اونجا يه دنياي ديگه بود ..
انگار از جسم خارج شده بودم  و با روحم ، سبك و متحير قدم بر ميداشتم ... بوي خاصي به مشام ميرسيد ..
بوي بد نبود ، يه بوي نه خوب نه بد .. بوي عطر ، بوي مرده ، بوي يه دنياي ديگه ..! بوي قبر ...

اين قبرستان ، بزرگترين قبرستان دنياست ..كه از نجف شروع ميشه تا كربلا ... !!
امام صادق فرمودند : هيچ مومني در شرق و غرب عالم نمي ميرد ، مگر آنكه خداوند روح او را
 به وادي السلام ميبرند،ميگويند كه مومني كه در خاك نجف دفن گردد ، از سوال نکیر و منكر معاف خواهد شد ..

از لا به لاي قبر ها رفتيم تا رسيديم به جايي كه مقبره حضرت هود و صالح بود ..
چند ركعتي نماز خوانديم و برگشتيم قبرستان .. بر سر مزار آيت الله قاضي هم رفتيم ..
عكس قبر  آيت الله قاضي رو اشتباهي پاك كردم .. شرمنده كه  نيست ببينين ..

همين جوري لا به لاي قبر ها ميگشتيم و به قبر ها نگاه ميكرديم ..قدمت اين قبرستان به 1500 سال ميرسيد اونجا علامت گذاري ميكرديم تا موقع برگشتن وسط قبرستون گم نشيم و بتونيم برگرديم ..

رفتم روي يكي از قبرها ايستادم .. يكدفعه زير پام خالي شد و تا مچ رفتم توي قبر !!!
با يه جهش پريدم اونطرف و با ترس و لرز به قبر نگاه كردم ..
كل بدنم بي حس شده بود !! يخ كردم .. نفسم بند اومده بود ..قبر منو كشيد تو خودش .. !!
تا يك ربع تمام تنم و دست و پاهام ميلرزيد ..

 اونجا يه جا بود كه مثل مسجد كوچيك بود ..
مقام امام زمان و مقام امام جعفر صادق اونجا بود و چاه آبي  وجود داشت كه مال امام زمان بود ..
يكم از چاه آب خورديم براي تبرك .. و رفتيم داخل  و در هر دو مقام دو ركعت نماز خونديم ..
بعد از نماز آماده شدم كه برگردم آخه غروب شده بود و هوا داشت تاريك ميشد؛
 
تقريباً 4،3  ساعتي بود اونجا بودم . در راه برگشت هم يه عكس يادگاري با چند تا سرباز انداختم ..
صورت من رو ببينين ... !! از ترس مثل گچ سفيد شده ...

برگشتم هتل و رفتم دوش گرفتم  آماده شدم براي شام ..
امشب حرم تا 11 شب باز بود و حكومت نظامي نبود .. !! امشب شب آخر بود كه نجف بوديم ..
بعد از شام رفتم حرم حضرت علي (ع) هرچي دق و دلي داشتم خالي كردم ...

برای شما دعا کردم ... براي خودم هم دعا كردم كه قسمت بشه و باز هم بتونم بيام و اين گنبد زيبا و ايوان طلا رو ببينم ..
اين چشمهاي من طاقت دوري رو نداره .. قلبم تحمل دوري از حرم حضرت علي رو نداره ...
يا حضرت علي باز هم قسمت كن  ...

وقتي عكس ها رو ميبينم دلم از غصه ميتركه، نميتونم جلوي اشكهامو بگيرم. دلم حال و هواي اونجا رو داره ..
چند ركعت نماز خوندم و برگشتم به حياط حرم ..
به خادم حرم گفتم جارو ميخوام ، تا اينجا رو جارو بكشم .. به زبون عربي گفت : لا .. لا .. لا .. دست تكون ميداد ، به علامت اينكه نميشه .!
با التماس نگاهش ميكردم .. وقتي اصرار من رو ديد دلش به رحم اوم د، شايد هم آقا اميرالمومنين به دلش انداخت ..
يه جارو به من داد به چه بزرگي .. !!
 آخ كه چه لذتي داره سنگهاي كف حياط حرم رو جارو ميزني ...
نميدونين با چه شور و عشقي خاك حياط حرم رو جارو ميزدم .. خيلي خوشحال بودم ..
هر ايراني كه رد ميشد ميگفت :خوش به سعادتت .. خدا جاجتت رو بده ..!!

كارم كه تموم شد اندازه يك مشت از خاك حرم ، خاك پاي زايرا ، برداشتم ريختم توي نايلون ..
بردم تو حرم و به ضريح مولا اميرالمومنين تبرك كردم و گفتم : آقا جون من مخلص تو و خاك پاي همه ي زايراي شما هستم .. اين خاك شايد خاك پاي امام زمان هم باشه ..! شايد وقتي امام زمان به زيارت شما مياد ذره اي از خاك پاي امام زمان هم توي اين خاك نصيب من شده  باشه ..! ..

ساعت نزديك 11 شب بود .. برگشتم هتل .. امروز خيلي خسته بودم ... داشتم از حال ميرفتم ..

----

پیوست  :

سفرنامه ( قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

سفرنامه ( قسمت دوم ) ... ۱۴ محرم 

سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 15 محرم

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 11:0
سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 

 
 

 یکشنبه ۱۵ محرم ...


صبح با صداي زنگ گوشي بيدار شدم براي نماز ..
هنوز صداي باد ميومد ، اما خيلي خفيف .. ديگه وحشتناك نبود ..
بعد از خوندن نماز ، سوره ي يس و دعاي روز يكشنبه و ذكر روز يكشنبه رو خوندم ..
بعد از اون دعاي حضرت زهرا (س) رو خوندم كه مخصوص روز يكشنبه است ..
زيارت اميرالمومنين هم خوندم ، ساعت شد 7:35 دقيقه .. صبحانه تا 8 بود ..!
رفتم نشستم سر ميز ..

بعد از صبحانه آماده شديم بريم حرم حضرت علي ( ع ) ...

حرم خيلي نزديك بود .. ولي هوا افتضاح بود .. تمام گرد و خاك توي هوا ، باد ميزد .. ميرفت توي چشمم  .. خيلي هوا بد بود !!
توي اين عكس كاملا مشخصه كه چه هوايي داشت شهر نجف ، بعد از طوفان ديشب !

پياده رفتيم تا حرم .. من هنوز هيچ احساس خاصي نداشتم .. فقط هنوز مات و مبهوت بودم ..
انگار باورم نشده بود كجا هستم و دارم ميرم به حرم حضرت علي ( ع ) ..!!


امام صادق فرموده : زمين نجف همان جايي است كه پسر نوح گفته به كوهي ميروم كه مرا از غرق شدن در آب حفظ كند .. در آن زمان كوهي بلند تر از آن نبود ..
پس از آن خداوند به آن كوه خطاب كرد : اي كوه ، آيا از دست من به تو پناه مي آورند ؟
با شنيدن اين كلام ، كوه متلاشي شد ! و قطعه قطعه شد  و به شكل ماسه هايي نرم درآمد .
سپس تبديل به دريايي بنام ( نَي ) شد . و بعد از خشك شدن نجف نام گرفت ..
نَي جف = يعني درياي نَي خشك شد و بعدها بر اثر زيادي استعمال اين كلمه تبديل به نجف شد .


وارد حياط حرم شديم  و ما 6،5 نفري نشستيم يه گوشه اي ..
روبه روي ايوان و گنبد زيباي حضرت علي (ع) نشستيم ...
مداح كاروان شروع كرد به روضه خواني و اشك همه درومد .. شروع كردن به گريه ..!
من هنوز مبهوت اون فضا بودم .. يه دنياي ديگه به دور از اين كه دور و ورم رو حس كنم !!


ساختمان حرم به دست شيخ بهايي ساخته شده ، بعد ها نادر شاه افشار گنبد ايوان آن را مزين به خشت هايي در فام طلا كرد . ايوان و دو مناره و گنبد مطهر طلاست و هر دو سر مناره ها كج است ..
هركس نگاه كند متوجه آن خواهد شد .! دو گنبد را چندين مرتبه ساخته اند و خراب كرده اند ..
اما به حالت اول باز ميگردد ! پس از تحقيق معلوم شد اگر هزار بار هم خراب كنند و بسازند باز به همان شكل برميگردد . زيرا كه رو به مدينه و قبر مطهر نبوي تعظيم ميكنند ..


همون جور كه قول داده بودم وقتي وارد حرم شدم و چشمم به حرم افتاد ياد دوستان كنم ..
به ياد همه ي بچه هاي وبلاگي افتادم .. همه ي كساني كه التماس دعا داشتن .. اونهايي كه مشكل داشتن .
مداح كاروان همچنان روضه ميخواند و همه گريه ميكردند ..

من چرا اشكم نمياد ؟خدايا من چرا اينقدر بي تفاوتم ؟ چرا گريه ام نميگيره ؟ مگه منتظر چنين لحظه اي نبودم ؟
بد جوري بغض كرده بودم ... من لياقت ندارم ؟ خدايا من لياقت گريه كردن و اشك ريختن ندارم ؟
يا حضرت علي .. من رو نگاه كن .. ببين اين بنده ی گناه كار يه گوشه نشسته .. با هزار اميد و آرزو اومده ..
توي همين فكرا بودم كه بي اختيار بغضم تركيد و تا ميتونستم گريه كردم و اشك ريختم ..
نه صدايي ميشنيدم و نه چيزي ميديدم، فقط و فقط چشم خيس من ، گنبد ، ايوان ، و دو مناره حرم رو ميديد ..
حرم امير المومنين  توي اشكهام تار بود، عكسش منعكس ميشد تو چشمم و ميريخت روي صورتم ..
نميدونم در اون لحظه ها به چي فكر ميكردم و چي تو دلم مناجات ميكردم ..
به خودم اومدم ديدم مداح روضه خوني رو تموم كرده و داره دعا ميكنه .. كه بريم داخل حرم مطهر ..
دعا كه تموم شد يا علي گفتيم و بلند شديم بريم داخل .. خدايا چرا تنم ميلرزه ؟ هوا كه سرد نيست !!
دست و پام چرا ميلرزه ؟ زانو هاي من طاقت راه رفتن نداره (( تا اونجا نباشين اين حس رو درك نميكنين ))

دعاي ورود به صحن شريف رو خوندم بعد دعاي ورود به رواق مطهر و بعد دعاي اذن دخول ...
بعد از اون عتبه رو بوسيدم و سجده كردم ، از اميرالمومنين اجازه ي ورود گرفتم ..
طبق رواياتي كه شده با پاي راست وارد شدم و دعاي ورود رو خواندم ..
خدايا !! يعني اين منم كه فقط چند قدم با ضريح حضرت علي فاصله دارم ؟
اي خدا ديگه طاقت ندارم .. ميخوام برم بچسبم به ضريح و زار زار گريه كنم ..
به محاذي قبر مطهر رسيدم ، ايستادم و رو به قبر دعايي ديگر خواندم ...
مرحله به مرحله از رو مفاتيح دعا ها و اعمال رو انجام ميدادم ، تا همون جور كه روال زيارت هست پيش برم ..
اي خدايا فقط چهار قدم با ضريح فاصله دارم .. ميخواهم زودتر اين دعاها تموم بشه ، اشك امونم رو بريده ..

زيارت پيش روي مبارك رو خوندم .. تقريباً 20 دقيقه ، نيم ساعتي بود كه همه ي اين اعمال تموم شد ..
ديگه دلم داشت ميتركيد .. صبر و تحمل تموم شده بود .. يه يا علي گفتم و چسبيدم به ضريح ..

ياد اون عكسهايي افتادم كه كودكان يتيم رو با چه بزرگواري و مهربانانه در آغوش گرفته ..!
ضريح رو بغل كردم و تا تونستم گريه كردم .. تا ميتونستم ضريح رو بوس كردم ..احساس سبكي ميكردم.
تقريباً ده دقيقه اي با آقاي خودم خلوت كردم و درد و دل كردم ..
 اونجا دعا كردم که  قسمت همه ی شما بشه .. و ايشالله اميرالمومنين شما هم دعوت كنن تا برين زيارت .. با تموم وجود براتون دعاي خير كردم ..

بعد از اون در جانب سر حضرت اميرالمومنين  زيارت بالاي سر حضرت امير رو خوندم ..
زيارت امام حسن (ع) هم بالاي سر حضرت علي خوندم و زيارت پايين پاي حضرت علي رو هم خوندم
زيارت حضرت آدم و حضرت نوح هم بالاي سر مبارك خوندم ..


روايت  است كه : حضرت علي بر روي سينه ي حضرت آدم مدفون است .
و در بعضي روايات گويند در چشم راست آن جناب است . كه در زيارت آن حضرت نيز به اين معني اشاره شده است . ديگه از ضريح دل كندم و اومدم براي خواندن نماز زيارت .. بعد از خواندن نماز زيارت كه تقريباً چهل دقيقه طول كشيد ... شروع كردم به نيابت از طرف هر كسي كه يادم اومد دو ركعت نماز خوندم ..

خلاصه تا نيم ساعت قبل از اذان ظهر، 2ركعت 2ركعت به نيت همه خوندم و فكر نكنم كسي از يادم رفته بود ..
ديگه نشستم همون جا،استراحتي كردم و شروع به ذكر گفتن تا اذان ظهر گفتن و آماده شدم براي نماز جماعت ..

بعد از خواندن نماز برگشتم هتل ..
اول رفتم اتاق ، سر و وضعم رو مرتب كردم و آماده شدم براي نهار ..
خلاصه جاي شما خالي نهار رو خورديم و بعد از نهار قرار شد بريم " مسجد سهله " ..

 " مسجد سهله " ، مسجدي كه مسكن و خانه ي ابراهيم خليل الله ، حضرت خضر و ادريس بوده ..!
و هنگامي كه امام زمان (عج) ظهور ميكنه با اهل و عيال خود در اين مكان فرود آمده و مسجد سهله را به عنوان خانه و محل زندگي خويش برميگزيند ..

بعد از نهار ، افراد كاروان جمع شديم و حركت كرديم ..
قبل از رفتن به مسجد سهله به مرقد كميل بن زياد رفتيم ، كميل يكي از ياران نزديك اميرالمومنين بودند كه هر گاه حزن و اندوه بر حضرت فشار ميآورد با او به صحرا ميرفت و رازهاي دروني خود را با او در ميان ميگذاشت .كميل در سن نود سالگي به شهادت رسيدند.

اونجا 2 ركعت نماز خوانديم و زيارت نامه كميل خوندم و راه افتاديم بريم مسجد سهله ..
بعد از مدت كوتاهي به مسجد سهله رسيديم و آماده شديم بريم داخل ..

 متاًسفانه اكثر جاها دوربين و موبايل رو ميگيرن و نميذارن عكاسي كنيم .. از مسجد سهله عكس ندارم ..فقط از بيرون مسجد تونستم بگيرم ..

روايت است كه براي هر دو ركعت نماز در مسجد سهله ، خداوند 2 سال به عمر انسان زياد ميكند .

وارد حياط مسجد شديم و دعاي ورود را خوانديم .. آية الكرسي ، سوره فلق ، سوره ناس ، 7 مرتبه سبحان الله ،  7 مرتبه الحمدلله ، 7 مرتبه لا اله الا الله و 7 مرتبه الله اكبر .. گفتيم و به مقام امام صادق (ع) رفتيم ..
2 ركعت نماز تحيت مسجد خوانديم و دعاي منقول از سيدبن طاووس .. بعد از آن به مقام ابراهيم (ع) در گوشه مسجد رفتيم و 2 ركعت نماز خوانديم به نيت ابراهيم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا (س) و دعاي اين نماز به مقام و خانه ي ادريس نبي رفتيم و 2 ركعت نماز هم در آنجا بجاي آورديم ، بعد از نماز .. دعاي نماز هم خوانديم و به سجده رفتيم و صورت بر خاك گذاشتيم .. بعد از آنجا به مقام حضرت خضر رفتيم و 2 ركعت هم آنجا نماز خوانديم و دعاي مخصوص اين نماز هم خوانديم..

 در روايات هست كه حضرت خضر ايامي در هفته با اينجا مي آيد و نماز ميخواند ..

بعد از خواندن دعا ، به مقام انبياء صالحين رفتيم كه به شكل اتاقي در سمت راست ورودي مسجد واقع است .. 2 ركعت هم آنجا نماز خوانديم و بعد از تسبيح حضرت زهرا (س) دعاي اين نماز هم خوانديم . بعد از آن به مقام امام زين العابدين (ع) رفتيم و كه ما بين مقام خضر و مقام امام زمان (عج) واقع است ..
2 ركعت نماز خوانديم و بعد از آن مناجات خوانديم بعد به خاك  سجده رفتيم و سمت راست صورت و ادامه ي مناجات بعد طرف چپ صورت وما بقي مناجات . بعد از آن پيشاني را بر خاك گذاشتيم و ادامه ي دعا ..

اونجا هر كاروان يكنفر رو كه كارشون راهنمايي بود و براي همان مسجد بودند ، مامور ميكرد تا اين مراحل رو صحيح انجام بديم .. و در آخر هم مبلغي دريافت ميكردند .. من هم براتون كامل توضيح ميدم كه با مراحل آشنا بشين و ايشالله اگه قسمتتون شد رفتين اونجا آشنايي قبلي داشته باشين و مثل من متحير نشين ...

بعد از آن به مقام بقية الله الا اعظم (عج) رفتيم .اينجا 4 ركعت نماز بجا آورديم .. اين مكان درون مسجد سر پوشيده اي است كه داراي گنبد ميباشد ..سپس 2 ركعت نماز امام زمان خوانديم و بعد از آن دعاي استغاثه به حضرت ..
ديگه كل نماز ها و اعمال مسجد تمام شد و وقت داشتم تا براي بچه هاي وبلاگ و اونايي كه سفارش كرده بودن جدا جدا 2 ركعت  به نيابت ، نماز خوندم .. چون احساس ميكردم اين نماز ها به گردن من گذاشتن و بايد بجا ميآوردم .. 2 ركعت هم آخر سر خواندم به نيت كل كسايي كه گفته بودن .. چون ميترسيدم كسي رو يادم رفته باشه .. حداقل اين جوري جبران بشه ..
ديگه همه كه كاراشون رو انجام دادن جمع شديم كه برويم هتل براي نهار ..

بيرون مسجد هم يه آرامگاه بود كه ميگفتند از نسل هاي امام زين العابدين است ،
اونجا هم زيارت كردم و سوار اتوبوس شدم ..

نزديكي هاي هتل يه قبرستان بود به اسم " قبرستان وادي السلام " .. مسؤول كاروان گفت نميبرن اونجا .!!
من هم با يكي دو نفر از بچه هاي كاروان دل رو زديم به دريا قرار شد فردا  تنهايي بريم با مسؤليت خودمون ..
نميدونم چرا به قبرستان نگاه ميكنم خوف عجيبي تمام تنم رو فرا ميگيره !! .. يه جاي وسيع ، پر از قبر ..

به هتل رسيديم از اتوبوس پياده شديم و رفتيم نهار خورديم و بعد از نهار ، يه كم استراحت كردم ..
رفتم به حرم حضرت علي بعد رفتم  يكم داخل بازار گشتم و دوباره به حرم رفتم زيارت و نماز خوندن تا شب..

 

----

پیوست  :

سفرنامه ( قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

سفرنامه ( قسمت دوم ) ... ۱۴ محرم 

 

 


 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در جمعه 25 اسفند1385 و ساعت 0:0
سفرنامه ( قسمت دوم ) ... 

 

 

شنبه ۱۴ محرم ...

 


 
از ساعت 5:30 در مرز معطل بوديم ..
صبحانه رو داخل اتوبوس همراه با دوستم بين همه پخش كرديم و همونجا خوردیم ..
ديگه بعد از صبحانه تا ساعت 11 ظهر از مرز ايران عبور كرديم ..
چند جا هم اتوبوس رو نگه داشتن و پاسپورت همه رو چك كردن ..
فقط پاسپورت رو با چهره مطابقت ميدادن و ميرفتن نفر بعدي ..

بعد از مدت كوتاهي رسيديم مرز عبوري عراق كه همه از اتوبوس پياده ميشن ..
اونجا نيم ساعتي به صف شديم و بالاخره اجازه دادن بريم براي مهر زدن پاسپورت هامون ..
اونجا هم كه ديگه كلافه شده بوديم .. سربازاي عراقي و آمريكايي خيلي نحس بودن ..

ديگه اونجا با مسؤول كاروان كمك كردم پاسپورت ها رو به رديف كردم  و تحويل مامور اونجا دادیم ..
خودم شماره 1 بودم .. اولين نفر رفتم كه مهر عبور رو بزنن ...

اي خدا .. نكنه مهر نزنه !! نكنه بگه برگرد برو ايران .. هزار فكر و خيال به سرم گذشت ...
از حولم به عراقيه گفتم خسته نباشيد ... وقتي داشت چهره ام رو با پاسپورت چك ميكرد ..

خلاصه مهر عبور زده شد .. انگار كه دنيا رو دادن به من .. خدايا بخير گذشت ...
خوشحال و سرحال رفتم و منتظر شدم بقيه هم  ملحق بشن ..
هركي مهر عبور ميخورد راهنماي ميكردم كجا منتظر باشن تا با كاروان هاي ديگه قاطي نشه ..
همه اومدن بيرون و رفتيم كه بريم جايگاهي كه سوار اتوبوس بشيم ..
ساك و چمدون ها رو جابجا كرديم و سوار اتوبوس عراقي ها شديم كه حركت كنيم سمت نجف اشرف ..
برامون اسكورت گذاشتن يكي جلوي اتوبوس يكي هم عقب اتوبوس با تويوتا و اسلحه و دوشگاه ..

دل تو دلم نبود .. هنوز باور نكرده بودم دارم هواي عراق رو تنفس ميكنم .. الان توي خاك عراق هستم ..
داريم ميريم نجف .. يا حضرت علي داريم ميايم حاجت بگيريم .. امام حسين .. ما داريم ميايم ، داريم ميايم ..
بعد از مدتي اتوبوس نگه داشت براي نهار و نماز ...
من هم رفتم وضو گرفتم ، همين كه اومدم نماز بخونم مسؤول كاروان من رو صدا كرد ...
گفت بي زحمت بيا نهار رو ببريم توي اتوبوس بذاريم ، وقتي كه زائرا اومدن نهار بخورن ..
اول ميوه ها رو براشون گذاشتيم ( خيار ، پرتقال ، موز ، گوجه ، سيب )
نوشابه و ماست  هم گذاشتيم ، نهار عدس پلو بود ، توي ظرف يكبار مصرف !!
ديگه كارم تموم شد و سريع رفتم براي نماز .. نماز شكسته بود ، زود تموم شد ..

برگشتم اتوبوس و حركت كردیم ، نهار رو خورديم جاتون خالي ..
ديكه توي راه  همين جوري گذشت ..چندتا هم عكس گرفتم براتون ...رو شماره ها كليك كن ببين
فقط ببخشيد كيفيت عكس رو آوردم پايين تا زودتر باز بشه ...
1 ... 2 ... 3 ... 4 ... ۵ ...۶ ...

هر لحظه بوي كربلا مياد .. لحظه به لحظه نزديك و نزديك تر ميشيم ..
همين جور بيرون رو نگاه ميكرديم ... مشغول تماشاي خيابون و اطراف بوديم ..
يكدفعه همه ي نگاه ها به يه سمت شد ...

خدايا اين گنبد مال كيه ؟ چقدر قشنگه خدا ... يعني اين گنبد طلايي ، گنبد حرم حضرت علي ؟
مات و مبهوت نگاه ميكردم ! مو به تنم سيخ شده ! واي خدا عجب گنبد زيبايي ..!
حتي نميتونم حرف بزنم ... محو تماشا بودم كه ديدم اتوبوس نگه داشت ...

هتل نزديك حرم حضرت اميرالمومنين ( ع ) بود .. هرچي نگاه ميكنم سير نميشم ...
پياده شديم و ساك هامون رو برداشتيم .. تو لابي هتل نشستيم ، منتظر شديم تا اتاق ها مشخص بشه ..
خلاصه بعد از تقسيم اتاق ها ، من و دوستم اتاقمون 117 شد  ..

بعد از 28 ساعت راه مداوم .. بالاخره رسيده بوديم .. خيلي دلم ميخواست حرم برم ...
اما مسؤول كاروان گفت همه با هم بريم بهتره .. من هم اولين بار بود ، راستش ميترسيدم ..
هنوز با جو و اوضاع و احوال اونجا آشنا نبودم .. كه تنهايي بدون كاروان برم حرم حضرت علي ..

وسايل و ساك رو بردم اتاق و جابجا كردم .. دلم ميخواست يه دوش بگيرم و استراحت كنم .
ولي خدايش زياد خسته نبودم .. اصلاً اين راه خستگي نداره !!
مثلاً شمال كه ميريم ، با اينكه 4 ساعت راهه ! تموم بدن آدم خشك ميشه .. اندازه 10 روز خسته ميشي ولي اين سفر نميدونم چي بود كه اصلاً خستگي به تن نذاشت !

بعد از جمع و جور كردن اتاقم ، رفتم كمك مسؤول كاروان .. كه داشت اتاق ها رو جا به جا ميكرد
ديگه دونه دونه اتاق ها رو تحويل داديم و همه كه رفتن اتاقشون تقريباً 1 ساعت شد !!

حرم ساعت 8 شب بسته ميشد ، ديگه نتونستم برم زيارت .. 8 شب تا 8 صبح حكومت نظامي بود و هيچكس حق تردد نداشت ..

كم كم آماده شدم برم براي شام .. ساعت خوردن شام 8 شب بود الي 9 شب .

ملافه هايي كه از خونه برده بودم رو روي تخت انداختم كه تميز تر باشه ..
ديگه يه كم رو تخت دراز كشيدم و ميخواستم دفتر خاطرات سفر رو بنويسم ..
مسؤول كاروان اومد در اتاق رو زد و گفت بریم كمك كه به همه برنامه ي فردا رو اعلام كنیم ..
اينكه اذان صبح ساعت چند هست و براي صبحانه ساعت 7 الي 8  آماده باشيم ...

از اونجايي كه اتاق ها رو جابجا كرده بودم ، ميدونستم اتاق هاي بچه هاي كاروان ما كدومه ..
دونه دونه در زدم و به همه اعلام كردم .

خلاصه رفتم دوش گرفتم و غسل زيارت انجام دادم .. انگار كه دوباره متولد شدم !!
نماز رو خوندم ... دعاي اميرالمومنين و زيارت اميرالمومنين و زيارت عاشورا هم خوندم ..
رفتم دراز كشيدم بيهوش شدم ...
 ولي نصف شب با صداي وحشتناكي بيدار شدم ..!!
خدايا چقدر سردم شده ؟ اين صداي زوزه ي باده ؟ هوا چرا سرد شد يهو ؟
طوفان شده بود ، رفتم جلوي پنجره بيرون رو نگاه كردم ..ديدم طوفان شن شده !
واقعاً از صداي وحشتناك باد ترسيده بودم .. نخل ها كج شده بودن از شدت سرعت باد ..
برگشتم روي تخت ، پتو رو كشيدم روي سرم و خوابيدم .


-----

پيوست  :

سفرنامه (قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

 

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در دوشنبه 21 اسفند1385 و ساعت 0:1
سفرنامه ( قسمت اول ) ... 
 

 

جمعه ۱۳ محرم ...

 


 
با صداي الله اكبر گوشيم ، از خواب بيدار شدم براي نماز صبح ..
بعد از نماز ديگه خوابم نبرد .. روز موعود فرا رسيده بود ...  خدايا يعني واقعاً داريم ميريم؟
باورم نميشه !! يعني تا چند ساعت ديگه نشستيم توي اتوبوس و لحظه شماري ميكنيم براي رسيدن؟
ديگه تو حال خودم نبودم .. دور و اطرافم رو حس نميكردم .. تو عالم خودم بودم ...

نفهميدم كي ساعت شد 11:00 ... همراه خانواده راهي دفتر زيارتي شديم ..
ما زود تر از همه رسيده بوديم .. همسفراي ما نيومده بودن ...

اذان ظهر كه داد رفتم نماز خونه و نماز خوندم و بعدش رفتم بيرون مشغول روشن كردن آتيش  واسه ذغال و اسپند دود كردن شدم ..

بعد اومدم پايين با مسؤل كاروان كارت هاي شناسايي زایرا رو بدم ..
دونه دونه اسم ها رو ميخوند و ميداديم بهشون .. كارتهاي يه سري مونده بود كه هنوز نرسيده بودن ، اونها هم رسيدن و دادم بهشون..

رفتيم سمت اتوبوس،مجيد دوستم قرآن گرفت بالاي سر مسافرها ..
 و من هم تند و تند اسپند دود ميكردم ..بعد كه همه سوار شدن و ديگه اسپند رو دادم توي اتوبوس ..

رفتم با خانواده خداحافظي كنم ... خيلي جلوي خودم رو نگه داشتم تا اشكم سرازير نشه ..
همه رو با حالت خاصي بوسيدم .. انگار كه آخرين بوسه بود .. با جون دل صورت نازنين مامان رو بوسيدم ..
خواهرم  هم که دلم طاقت نداشت نگاه كنم .. فقط با چشمهاي بسته رو بوسي كرديم ..
دامادمون هم مثل بقيه ، فقط در گوشي بهش گفتم مواظبشون باش ، به تو سپردمشون ...
با داداشي هم توي خونه خداحافظي كردم ، آخه دوست نداشت موقع رفتن اونجا باشه ..

آآآآآخ ماني ، ماني كوچولوي عزيزم  ... الهي من فداي صورت قشنگت بشم دايي جونم ..
چرا بغض كردي آخه فدات بشم .. ماني من ، تو خودش بود .. جيگرم داشت آتيش ميگرفت ..
بوسش كردم .. اما ماني بوسم نكرد .. دلش نميخواست با دايي جونش خداحافظي كنه !!

محيا كوچولو  ، آبجي 6 ماهه ماني هم كه همش لبخند ميزد .. اصلاً نميدونست كي به كيه ..
دستهاي كوچولوش رو ناز كردم ... نگاش كردم كه داره با داييش بازي ميكنه !! شيطون ..
بوسش كردم و رفتم سمت ماني .. دلم نميخواست تا بوسم نكرده سوار اتوبوس بشم ...

به ماني گفتم : بوس نميدي به دايي قربونت برم ؟ چرا آخه عزيز دلم ؟
ميترسيدم حسرت اين بوس آخري توي دلم بمونه .. ديگه نتونم بوسش كنم يا بوسم كنه ..
خلاصه راضي شد و با يه لبخند كودكانه صورت من رو بوسيد ...
من هم دوباره بوسش كردم و همين جوري صورت كوچولوي نازش رو بو ميكردم ..

بالاخره اتوبوس ساعت 1:30 حركت كرد و از پنجره براي بدرقه كننده ها دست تكون داديم ..

براي آخرين بار صورت تك تك خانواده ام رو نگاه كردم .. چون ميترسيدم ديگه نبينمشون ..
ميترسيدم اين سفر بازگشت نداشته باشه ..
ديگه همين جوري گذشت و طرفاي ساعت 8 شب رسيديم همدان...

اونجا توقف كرديم براي نماز و شام ..

بعد از شام دوباره سوار اتوبوس شديم و حركت كرديم به سمت مرز ...
از اونجا كه همه شام خورده بودن و به قول معروف شيكمشون سير شده بود زود خوابشون برد ..

ديگه چشمهام سنگين خواب شد ، برگشتم و چشمم رو بستم و خوابيدم ..

حالا ديگه رسيده بوديم مرز مهران .. پياده شديم براي نماز صبح .. بعد از نماز هم يه كتاب خریديم ..
راهنماي وضعيت و شرح اماكن زيارتي عراق .. كه كلي زيارت و دعا  و اعمال سفر و اعمال اماكن زيارتي بود رو داشت .. 

-----


پيوست ۱:
لحظهء غروب آفتاب .. 1> 2 > 3

 

 

 

 

 

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 0:1